تبليغاتX
خاطرات مریم جون و آقایی


خاطرات مریم جون و آقایی

ثبت لحظه هايي كه بعدها رنگ ديگري دارند

یه عکس خوشمل دیدم گفتم بذارم تو وب

آخه خیلی نانازی اند . . .

موشولی جونی ها رو . . .

آخی . . .

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 13:39 توسط مریم| |

تا روزگاران برپاست ، تا دنيا دنياست ، با تو مي مانم!

تا خورشيد ، هر روز سحرگاهان طلوع مي كند

و هر غروب ، به اميد طلوعي ديگر محو مي شود ، با تو مي مانم !

تا آسمان  آبي ست ، تا دريا  مواج است ، تا ماه  سلطان شب است ،  با تو مي مانم!

تا بهار  شروع اميدواريست و زمستان  مرگ نا اميديهاست ، با تو مي مانم !

تا باران ، بدون چشمداشت مي بارد و بلبلان آواز مي خوانند ، با تو مي مانم!

تا عشق  در قلبهاست و تا لبخند  زيباست ، با تو مي مانم!

با تو مي مانم ، تا هر كجا كه بتوان با هم بود !

با تو بودن ، ارزشش را دارد . حتي اگر جاني برايم نماند ،

روحم  تا هميشه در كنار تو به پرواز ادامه خواهد داد !

                                             * * *

شیرین ترین شیرینیهای دنیا را چشیده ام ،

اما تو ، شیرین ترینِ شیرینیها برای من هستی !

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 13:25 توسط مریم| |

سلام

نماز و روزه هاتون قبول

خیلی وقت چیزی ننوشتم دیگه خاطره نوشتن یادم رفته 

فقط میخواستم یه تشکر مخصوص از آقایی جون خودم بکنم. . .

ممنون عزیزم قالب قشنگی انتخاب کردی آدم رو سرذوق میاره . . .

دوستت دارم آدونیس مهربون خودم

بوس بوس...

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 14:26 توسط مریم| |

یه روزی

     یه جایی

              یه جوری

                         یه کسی

                                   یه چیزی

                                          صبر داشته باش...

                                                              صبر داشته باش ....

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 14:14 توسط مریم| |

امروز، وقتي كه با ذوق سراغ جعبه شكلات تلخم رفتم و قطعه اي از آن را با كمي فشار جدا كردم و درون دهانم گذاشتم ، مثل هميشه حس خوبي به من دست داد. پس از كمي اين ور و آن ور كردنش و سپس با دندانهايم خرد كردنش ، تلخي آن به همراه شيريني بسيار كم و ملايمش به مزاجم خوش آمد. در حالي كه شكلات را  مي بلعيدم و لذت مي بردم ، نكته اي ذهنم را به خودش مشغول كرد. 

شكلات تلخ ! همانطور كه از اسمش پيداست تلخه  اما بعضي افراد (مثل من) آن را دوست دارند. به همراه تلخي اش ، شيريني ملايمي حس مي شود كه بسيار خوشايند است. گاهي مواقع تلخي آن كامم را تا ساعتي تلخ مي كند اما باز فرداي آن روز با رغبت به سراغش مي روم.

مشكلات هم مثل شكلات تلخ مي مانند، تلخند اما شيريني هايي ملايم نيز به همراه دارند و با وجود تلخي ، باز انسان رغبت دارد كه به سراغشان برود .گاهي مواقع از شدت تلخي كام انسان را تا مدتها تلخ مي كنند اما تمام اين تلخيها فراموش مي شوند و باز انسان تلاش مي كند كه خود را با اين تلخيها (يعني مشكلات) درگير كند. چون با هر بار تجربه اين تلخيهاست كه انسان رو به جلو حركت مي كند و به اهدافش نزديك و نزديك تر مي شود و در واقع كمال مي يابد. بعضي ها به شدت از اين تلخيها ( يعني مشكلات ) متنفرند و با مواجه شدن با آنها خود را مي بازند ، به زمين و زمان فحش و ناسزا مي گويند و حاضر نيستند هرگز حركتي دوباره براي رسيدن به اهدافشان انجام دهند و اين تلخي بر رفتار و كردارشان نيز تاثير مي گذارد و گاهي مواقع تا پايان عمر هم باقي مي ماند . اما بعضي افراد اين تلخيها را دوست دارند چون مي دانند كه در پس اين تلخيها ، شيرينيهايي هر چند اندك در انتظارشان است . پس صبورانه و با قدمهايي راسخ به سمت اهداف والاي خود پيش مي روند و تلخيها و مشكلات را با رغبت مي پذيرند تا طعم شيرين پيروزي و موفقيت را بچشند و حتي اگر شكست هم بخورند، تلخ نمي مانند و اين تلخي را تجربه اي براي خود قلمداد مي كنند و باز به سراغ آنها مي روند.

سعي كنيد شكلاتهاي تلخ زندگيتون رو با رغبت بچشيد و در انتظار شيرينيهاي ملايمشون باشيد و اين تلخيهارو به فال نيك بگيريد. تلخيها هميشه هم بد نيستند ، با همين تلخيهاست كه رشد مي كنيد. اگر تلخي ها نبودند ، شيرينيها ديگر شيرين نبودند !

قدر اين شكلاتهاي تلخ زندگيتون رو بدونيد!

 

 

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 21:30 توسط مریم| |

بعد از یه غیبت طولانی دوباره سلام  . . .

یه مدت نبودم اما الان با دست پر اومدم حتما متوجه تغییرات جدید شدید شایدم تا الان سر نزدید اما بذارید خودم بگم از این به بعد یه عضو جدید به وبلاگ من اضافه شده البته دیگه صاحب خونه است بهتره بگم به وبلاگمون . . .

یه عزیز دوست داشتنی که حتما می شناسیدش . . .

بله دیکه آقایی جونم

آقایی مهربون خودم رو میگم

چیه تعجب کردید ؟!

آقایی جونم خوش اومدی (ببخشید دیر میگم خودت میدونی که . . .)

آقایی من نمره اش بیست بیسته یه پسر فوق العاده ، همه ی خوبی ها رو با هم داره . . .

مهربون ، باصفا ، با معرفت ، پاک ، ساده ، سربه زیر ، متین ، با یه احساس بلوری و حتما خبر دارید که شاعر بی نظیر هم هست . . .

دیگه بیشتر از این نمی تونم معرفیش کنم چون ازش اجازه ندارم . . .

یه چیزی یادم رفت بگم اینکه من خیلی خیلی آقاییم رو دوست دارم

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 10:32 توسط مریم| |

 

باز غمگینم

و دلم گرفته است...

آسمان می شوم و می بارم

 تو ماه می شوی

و به کنارم می آیی

 و روشن می شود

روح تاریک من...

دلم می خندد

نگاهم می درخشد

ولی چه سود

که سپیده نزدیک است

وتو

آرام آرام

دور می شوی...

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 18:20 توسط آقایی مریم| |

 

  عاشق که باشی

همه ی سپیدارهای لب جو

هم برایت تازگی دارند

و کلاغ های روی سیم جلوی خانه

ترانه خوان می شوند

عاشق که باشی

درخت پیر کنج حیاط هم

جوانه می زند

و گلهای سپید مریم

در باد می رقصند

عاشق که باشی

آسمان هم

برای دلتنگی هایت

گریه می کند

عاشق که باشی...

 (آقایی مریم)

 

 

نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 14:55 توسط آقایی مریم| |

 

مشق كه مي‌نوشتم‌‌‌‌، مداد ام گم مي‌شد. خانوم معلم از پنجره حياط را تماشا مي‌كرد و درخت انار آن گوشه را. برمي‌گشتم تا مداد ام را پيدا كنم. تو سر ات را بلند مي‌كردي و چشمك مي‌زدي؛ من مي‌خنديدم. خانوم معلم برمي‌گشت و ما نمي‌فهميديم كه گريه مي‌كرد. من مشق مي‌نوشتم و تو مي‌گفتي خانوم معلم عاشغ شده. من مي‌خواستم بنويسم عشق؛ مي‌نوشتم عشغ. تو مي‌خنديدي. مي‌گفتي ناراحت نباش، اين غلط ها به خاطر اين است كه تو چپ دست هستي. سيب را نصف مي‌كردي و مي‌خورديم ...

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 8:49 توسط مریم| |

باران كه مي‌باريد،‌ بغل‌ام مي‌كردي و كنار پنجره مي‌نشستيم و من دل‌ام انار مي‌خواست و بلد نبودم انار را مثل تو دون كنم و بعد بخورم و ياد نمي‌گرفتم و تو هميشه برام انار دون مي‌كردي و باران كه مي‌باريد،‌ بغل‌ام مي‌كردي و انار مي‌خورديم و شيشه خيس مي‌شد و شيشه بخار مي‌شد و انگشت‌ام را مي‌گرفتي و روي بخارها برام آن شكلك را مي‌كشيدي و مي‌گفتي كه شبيه من است و من مي‌خنديدم و تو خنده‌هام را مي‌بوسيدي و مي‌گفتي كه طعم انار مي‌دهند لب‌هام و باران مي‌باريد و من سر ام را مي‌گذاشتم روي سينه‌ات و تو مي‌گفتي وقتي بزرگ شوم نوبت تو مي‌شود كه سر ات را بگذاري روي سينه‌ام و انار بخوري و باران را تماشا كني. باران مي‌بارد و شيشه خيس مي‌شود و شيشه بخار مي‌شود و عكس من روي شيشه آب مي‌شود و جاي لب‌هاي تو روي پيشاني‌ام درد مي‌كند و سرد است و سرد ام است و هيچ وقت نوبت تو نرسيد و هيچ وقت ياد ام ندادي چه‌طور انار دون كنم.

دلم برات تنگ شده . . .

منو ببخش خیلی وقته که فرصت نکردم بیام سر مزارت . . . .

برام دعا کن که سخت محتاج دعای مادرانه ات هستم . . .

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 10:53 توسط مریم| |


Design By : Night Skin