تبليغاتX
خاطرات

خاطرات

ثبت لحظه هايي كه بعدها رنگ ديگري دارند

وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی‌توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی که او تمام شد
من آغاز کردم
چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن
دکتر علی شریعتی

Www.IranFars.Ir   گروه ایران فارس

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 20:14  توسط يك دوست  | 

خوش خیال کاغذی!

دستمال كاغذي به اشك گفت:

قطره قطره‌ات طلاست

يك كم از طلاي خود حراج مي‌كني؟

عاشقم

با من ازدواج مي‌كني؟


 

اشك گفت:

ازدواج اشك و دستمالِ كاغذي!

تو چقدر ساده‌اي

خوش خيال كاغذي!

توي ازدواج ما

تو مچاله مي‌شوي

چرك مي‌شوي و تكه‌اي زباله مي‌شوي

پس برو و بي‌خيال باش

عاشقي كجاست!

تو فقط

دستمال باش!


 

دستمال كاغذي، دلش شكست

گوشه‌اي كنار جعبه‌اش نشست

گريه كرد و گريه كرد و گريه كرد

در تن سفيد و نازكش دويد

خونِ درد


 

آخرش، دستمال كاغذي مچاله شد

مثل تكه‌اي زباله شد

او ولي شبيه ديگران نشد

چرك و زشت مثل اين و آن نشد

رفت اگرچه توي سطل آشغال

پاك بود و عاشق و زلال

او

با تمام دستمال‌هاي كاغذي

فرق داشت

چون كه در ميان قلب خود

دانه‌هاي اشك كاشت.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت 0:25  توسط يك دوست  | 

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی

آره بازم منم همون دیونه همیشگی

فدای مهربونیات چه میکنی با سرنوشت؟!

دلم واست تنگ شده بود این نامه رو برات نوشت!

حال من و اگه بخوای رنگ گلای قالیه

جای نگاهت بدجوری تو صحن چشمام خالیه

ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر از غمه

از غصه هام هرچی بگم جون خودت بازم کمه

دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون

فریاد زدم یا تو بیا یا منو پیشت برسون

فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خسته ات نکنه

غم غریبی عزیزم سرد و شکسته ات نکنه

چادر شب لطیفتو از روت شبا پس نزنی

تنگ بلور آبتو یه وقت ناغافل نشکنی

اگه واست زحمتی نیست بر سر عهدمون بمون

منم تو رو سپردمت دست خدای مهربون

راستی دیروز بارون اومد منو خیالت تر شدیم

رفتیم تا اوج آسمون با ابرا هم سفر شدیم

از وقتی رفتی آسمون پر کبوتره

زخم دلم خوب نشده از وقتی رفتی بدتره

فدای تو نمی دونی بی تو چه دردی کشیدم !

حقیقتو واست بگم به آخر خط رسیدم

رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی

قسمت تو سفر شدو قسمت من آوارگی

به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته

یه قلب تنها و کبود هلاک یک نگاهته

من میدونم همین روزاعشق من ازیادت میره

بعدش خبر میدن بیا که داره عشقت میمیره

عکسای نازنین تو با چند تا گل کنارمه

یه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه

تنها دلیل زندگی! با یه غمی دوست دارم

داغ دلم تازه میشه اسمتو وقتی میارم

وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر

مگه نگفتم چشاتو از چشم من هیچ وقت نگیر

حرف منو به دل نگیر همش غم غریبیه

تو رفتی من غریب شدم چه دنیای عجیبیه!

میگم شبا ستاره ها تا می تونن دعات کنن

نورشون بدرقه پاکی لحظه هات کنن

تنها دلیل زندگیم!

با یه غمی دوستت دارم...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 0:5  توسط يك دوست  | 

وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره.

وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي.

وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه.

وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته.

وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه.

 وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم مي شد.

 وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 23:54  توسط يك دوست  | 

پایان

و اما. . .

 

پایان

 

یه خداحافظی تلخ رنگ همه ی خداحافظی ها . . .

 

و باز به امید دیدار . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 9:55  توسط يك دوست  | 

دشمناي من و تو


زيبا پشت سرمون حرفاي رنگي مي زنن
دروغ و تهمتا رو به چه قشنگي مي زنن

زيبا انگار نمي خوان ما دو تا مال هم باشيم
دوس دارن كه غير ممكن و محال هم باشيم

نگا به خودت نكن ، خيلي از آدما بدن
خيليا پشت سر ما حرفاي سيا زدن

زيبا دنيا دشمنه ، درنده داره ، مار داره
آخه تو اين همه پس ، با من و تو چيكار داره

هر كي از راه مي رسه ، يه قصه ي تازه مي گه
اسممو زود مي ذاره كنار يه اسم ديگه

از بد اقبالي من توام به اون گوش مي كني
بيشتر ازپ يش من و مي روني ، فراموش مي كني

زيبا جون قهر تو هم مثل يه دنيا مي مونه
كي تو دنيا واسه مريم ، مث زيبا مي مونه

آدما دوس ندارن به قصه مون نگا كنن
دوس دارن ما رو يه جور از همديگه جدا كنن

تو به جاي اعتماد ، حق مي دي به غريبه ها
نمي گي اونا كجا و عشق مريمت كجا

مي خواي از پيشت برم ، خيلي روون بهم بگو
مث سبزه هاي سيزده ، بسپرم به دست جو

اما تو خودت بگو ، حرف ميانتو نزن
حق ديوونگي رو تو محكمت بده به من

زيبا من اسمتو با دنيا عوض نمي كنم
واسه خاطر نگات تا ته دنيا مي شكنم

وقتشه تا بيام و به عاشقي عمل كنم
مشكل خيليا رو با اين بهونه حل كنم

انقدر داد مي زنم اسمتو با چشماي خيس
كه خودت بهم بگي كافيه مريم ، ننويس

انقدر داد مي زنم عشق تو رو تو كوه و دشت
كه بگن دختره از عشق تو رفت و برنگشت

يا من و تنها مي ذاري توي پرواز و سفر
يا بهم مي ريزي دنيامونو با حرف و با خبر

دنيا انگار نمي خواد تو من و باور بكني
دلشون خنك مي شه ، مريمو پر پر بكني

زيبا من يه عمره ، ديوونه ي حرفاي تو ام
عاشق امروز و قربوني فرداي تو ام

قصه ي من و تو رو يه روزي عبرت مي كنن
حرفي پشت ما بگن ؟ نه ، مگه جرأت مي كنن

تو قبول نمي كني ، بذار زمان نشون مي ده
پاسخ سوالاي سخت و هميشه اون مي ده

زيبا ثابت مي كنم ، عاشقتم به هر كسي
زوده اون روزي كه تو به اين حقيقيت برسي

خط بزن خيليا رو از تو كتاب زندگيت
كه حسودي مي كنن به قصه ي ديوونگيت

وقتي مردم واسه تو بهم نريزه عالمت
سر بلندي ، كه به خاطر تو مرده مريمت

سالاي زياديه ، زيبا تو شعراي منه
همه عالم مي دونن كه زيبا دنياي منه

نمي خوام هواي چشماي تو خاكستري شه
فكر تو به عشق سرخ مريمت ، سرسري شه

دنيا رو بهم مي ريزم تا بگم ، آي آدما
كه مي خواين زيبا به جاي تو به من بگه شما

دوس دارم تمامتون رنگ خوشي رو نبينيد
جاي گل هميشه خاراي مصيبت بچينيد

نمي دم زيبا رو به اونا كه دو به هم زنن
چيني نازم عاشقي رو ساده مي شكنن

زيبا جون تحمل تو مث عمر گل كمه
همه دور و برتن ، از چشپ و راس يه عالمه

اما من مجنون تر از هر عاشق و هر ديوونم
كاري مي كنم خودت بهم بگي من مي دونم

توي آينه دلت از مريمت لك نباشه
لا به لاي عاشقيم ، زيبا يه وقت شك نباشه

خيلي آدما مي خوان ، با واسطه ، بي واسطه
خط قرمز بكشن رو جاده ي اين رابطه

نذار زيبا ، بذا با هم تا خود خدا بريم
جوري آروم كه نفهمن من و تو كجا بريم

ديوونت ، دختري از جنس روزاي پاييزه
كه به عشقت مي شينه اشك بلوري مي ريزه

اسممو صدا كن و همش نگو مي خوام برم
بگو مريم ، زيبا جون بگو ، عجيب منتظرم

كاش اونا که تو رو مي خوان و با عشق من بدن
كار ديگه مي دونستن جاي دو به هم زدن

زيبا جون نمي شه اين قصه رو اينجوري بگم
لازمه بيام پيشت ، بي غصه ي دوري بگم

مواظب باش چشاي نازتو جادو نكنن
حيله هاي تازه اي پيش نگات رو نكنن

واسه مريم هميشه ، قشنگترين بهونه اي
مي درخشي تنها و كلي عزيز دردونه اي

كسي كه اگه يه روز مونده به كل زندگيش
به همه مي گه كه زيباس علت ديوونگيش

زيبا مي پرستمت قد يه عالمه بهشت
اخمو وا كن و بخون « گريه نكن كه سرنوشت...ـ

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 9:50  توسط يك دوست  | 

اما و اگر . . . .

خب بلاخره بايد اين روز مي اومد . . .

دير يا زود بايد به اينجا مي رسيديم . . . .

داره يه اتفاقهايي مي افته . . . .

توي بطن اين روزاي آخر سال يه خبرايي هست . . .

نگراني هاي هميشگي . . .

هيجان . . .

و

 اما و اگر . . .

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 10:43  توسط يك دوست  | 

اسکله

اسکله ناز چشات حريم امن قايقم

 تو ساعت يه ربع به عشق عقربه دقايقم

گرمی دستهای تورو به صد تا دنيا نميدم

  هر وقت که يارم تو بودی بي کسی رو نفهميدم

تو بند دل ، سلول عشق ، حبس نگاتو ميکشم

  ولی بازم رو ميله ها عکس چشماتو ميکشم

ای قصه بی سروته شعر بدونه قافيه

  برای مرگ اين صدا نبودن تو کافيه

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 11:25  توسط يك دوست  | 

امور فارغ التحصيلي

 

بچه ها شنبه قرار بروند دنبال كاراي اين جا ( بايد از كل بيمارستان ها و درمانگاه ها مدرسه ها و چه مي دونم هر جا كه كار آموزي گذرونديم تاييديه بگيرند ) بعد هم يكشنبه ، دوشنبه مي خواهند برون اراك براي بقيه كار ها ، تسويه حساب و . . .

ولي خب من نمي تونم بروم

آخه قراره امروز بروم تهران فكر كنم اين دفعه يه هفت و هشت ، ده روزي تهران بمونم . . . .

شنبه هم نوبت دكتر دارم بايد براي يه عمل كوچيك آماده بشوم و يه سري كاراي مقدماتي مثل آزمايش و اين جور چيزا را انجام بدم .

برام دعا كنيد كه عمل خوبي داشته باشم ، هرچند زياد سخت نيست البته اگه آزمايشام خوب باشه . . .. .

راستي آهنگ وبلاگم را عوض كردم ، تنوع ديگه . . ..

آخه ميگن فرورديني ها خيلي تنوع طلب هستند ، خب منم فرورديني ام ، چيكار كنم .....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 9:36  توسط يك دوست  | 

روز آخر

 

پنج شنبه 26 دي 1387

پنج شنبه روز آخري بود كه همه ي بچه هاي كلاس باهم بوديم . ( هر چند گروه ما مجبور شد يه روز ديگه بره ولي خب همه كه با هم نبوديم . . .)

4 سال تموم با هم بوديم . 4 سال باهم زندگي كرديم . رشته ي ما مثل بقيه رشته ها نبود كه فقط يكي دو روز در هفته كلاس داشته باشيم .

ما توي يك دانشكده كوچيك درس مي خونديم . كل كلاسمون 14 نفر بيشتر نبود . 14 نفر كه همه ي هفته را باهم بوديم . حتي قبل از اينكه كارورزي هاي عرصه مون شروع بشه ( يعني قبل از اين يه سال آخر كه ديگه درس تئوري توي دانشكده نداشتيم . )

غير از اينكه صبح ها كارآموزي داشتيم بعد از ظهر ها هم تا 5 و 6 دانشگاه با هم بوديم و كلاس داشتيم

شايد اون موقع سخت بود ولي خب خيلي زود گذشت . . ................ مثل يه چشم برهم زدن

روز آخر مربي ها با هماهنگي هم زود تر كار آموزي را تموم كردند بعد با يكي از مربي ها رفتيم كلي عكس خاطره انگيز انداختيم . . . ..

اين هم يه دونه از عكس ها

داداش fafa اين دفعه يه عكسي را گذاشتم كه شما هم باشيد دوباره گله نكنيد چرا فقط من نيستم و . . .

بعد از عكس انداختن هم كلي مراسم آب قوره گيري داشتيم . . . .

همه گريه مي كردند واي از اون صحنه هاي واقعا احساساتي بود . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 9:0  توسط يك دوست  |